امیرحسین قند عسلامیرحسین قند عسل، تا این لحظه: 12 سال و 10 ماه و 21 روز سن داره

عشق مامان زیبا و بابا مهدی

مروری بر خاطرات گذشته ی گل پسرم

سلام امیر حسين مامان ما دوباره از روز 5شنبه 19 دی ماه اومدیم خونه ی مامانی تا مامان چون شمارو حموم ببره و باز موندگار شدیم تا جمعه 27 اذر که بابایی اومد دنبالمون و اومدیم خونه یکشنبه که17 ربیع الاوله ولادت پیامبر و امام صادق ست عروسی دعوتیم نمیدونم میریم یا نه چون عروسی فامیل عمو عباس میشه و احتمال داره نریم اما 16 بهمن عروسی خاله طاهره دختر دایی مامانی حتما میریم حالا شاید فردا بشه اولین عروسی که شما همراه ما هستی شاید نه به هرحال انشالله همیشه به خوشی و جشن دعوت بشی گل پسر نازنینم جمعه 20 دی مامانی تنها شما رو حموم برد چون 2 قلوهارو 5شنبه حموم کرده بود و ما هم سریع اماده شدیم تا بریم خونه دایی بنده ناهار بابت دیدن کیان پسر دختر دایی من...
29 دی 1392

من اومدم

سلام به دوستان عزیزم وای دلم واستون تنگ شده چه دورانی رو با هم سر کردیم من روز دوشنبه 4 اذر کوله بارمو جمع کردم رفتم خونه ی مامانم تا صبح از اونجا بریم صبح ساعت 5 بیدار و راه افتادیم تا به طرح خیابان بلوار کشاورز خ ایتالیا نخوریم ساعت 7 پذیرش کارش شروع شد و من نفر اول بودم اما چون مامانم رفت نمازشو بخونه شدم نفر دوم کارای پذیرش انجام شد ساک ولوازممو گرفتم و رفتم طبقه بالا تو بلوک زایمان اونجا گان پوشیدم و ضربان شمارو چک و سرم وصل کردن و منتظر دکتر مهربونم موندم تا بیاد وقت زایمانم 9 بود دکی اومد و منو صدا کردن و با ویلچر به اتاق عمل بردن اونجا فضای جالبی بود خیلی شلوغ بود منو به اتاق عمل شماره 2 بردن اون لحظه دست دکترمو گرفتم تا کمی ازش ...
18 دی 1392
1